زبانحال حضرت زینب سلاماللهعلیها با سر مطهر برادر
منزل به منزل، غصهام، اشک روانم با دستِ بسته، پشت محمل، روضه خوانم خورشید، بعد از سالها روی مرا دید او هم دگـر فـهـمـید که بی سـایـهبـانـم در محـمـل بی پرده رفـتـم بین انـظار آتـش گـرفـتــه بـنـد بـنـد اسـتـخــوانــم دریــاب حــال دخــتــر دردانــهات را اشـک یـتـیـمـیاش زده آتـش به جـانم شـد هـم کـلامـم ابن مـرجـانـه، برادر فــرزنــد بـدکــاره زده زخــم زبــانــم با خـطـبـههـایم خوار کردم بیحـیا را صوت پدر خارج شد انگار از دهـانم میخواست زین العابدین را سر بِبُـرد سـیـنـه سـپـر کـردم که باشد در امـانم لبهـای تو خـونی شد و من دردم آمد آشـفـتـه از بـرخـورد چـوب خـیزرانم باور نمیکـردم که در زنـدان بخـوابم بـاور نـمـیکـردم شـود ایـن امـتـحـانم نـذرم شـده ایـن که بـیـایـم اربـعـیـنـت تـا قـبـر خـاکـیات، اگـر زنـده بـمـانم |